عسلعسل، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

مهربان مهرماهی

روزای آخر سال

روزای پایانی اسفند ماهه و داریم کم کم به سال جدید نزدیک میشیم. ازونجایی که هر سال عید که میشه میریم مشهد منم دارم کارامو انجام میدم تا انشالا به زودی حرکت کنیم. دخمل کوچولوی من که هنوز متوجه نمیشه میریم سفر و کارای روزانه خودشو انجام میده. خداروشکر که امسال سال خیلی خوبی بود و بدون غم وناراحتی گذشت. از خدا میخوام سال جدیدمون هم سالی پر از لحظه های شاد واسه همه خانواده ها مخصوصا خانواده کوچیک من باشه. امیدوارم امسال همه به خواسته هاشون برسن.همه کسایی که در انتظار نی نی هستن خدا با دادن هدیه پاک و دوست داشتنی به زندگیاشون شادی ببخشه. اینم پست آخر سالمون بود و انشالا سال جدید هر روز با...
26 اسفند 1393

نشون دادن اعضای بدن

ناز دخمل مامان از 9ماهگی که باهات تمرین کردم یاد گرفتی اعضای بدنتو نشونم بدی. که اولیش هم دستات بود و بعد هم به بهات که همون لاک ناخن پاهات بود. اما الان تو سن 16ماهگی بیشتر اعضای بدنتو نشون میدی.... مثلا میگم دندونات کو....دندوناتو میزاری رو هم و باهاشون صدا در میاری یا میگم عسلم زبونت کو.....زبون نازتو در میاری و نشونم میدی میگم موهات کو....جالبه که میای موهاتو نشونم بدی سرتم میخارونی وقتی میگم گوشت کو....دستتو میبری پشت گوشت و تکونش میدی میگم عسل دستات کو.....شروع میکنی به دست زدن میگم مامانی پاهات کو....پاتو با دستت میگیری و میاریش بالا تا نشونم بدی..... ...
19 اسفند 1393

حرف زدن دخملی

دختر نازمن چندتا کله یاد گرفتی که جدیدا میگی و هرکدومو اونجور که دلت میخواد میگی مثلا میگم بگو بابا ..............میگی بابابابابابابا یا میگم بگو مامان ....لباتو رو هم میزاری و از کناره های لبت میگی.... مامان واسه گفتن نون .....دماغتو به طرز جالبی جمع میکنی و میگی نون میگم بگو جیگر .....میگی دــــــــر اوایل هم عمه رو میگفتی عم ....اما الان خیلی ناز میگی عمه نی نی گفتنتم از همه باحالتره که میگی نــــــــــــــــــــی   ...
19 اسفند 1393

مریضی دختر نازم

عسل ناز من فدات بشم که چند روزی رو درگیر بیماری و مریضی بودی... دو شب تب شدید داشتی و از روز سوم هم آبریزش بینی همراه با عطسه و سرفه شروع شد من و بابایی هم روز سوم بردیمت پیش خانوم دکتر مهربونت و تا خانوم دکتر اومد معاینت کنه یکم نق زدی اما چوب بستنی که گذاشت دهنت تا چرک گلوتو ببینه اول عق زدی و بعدش هم گریه کردی و دیگه نزاشتی خانوم دکتر کارشو ادامه بده منم یکم بغلت کردم و نازت کردم تا آروم شی و ببریمت وزنتو بگیریم اما آروم نمیشدی. یکمم بابایی بغلت کرد و باهات بازی کردیم تا بهتر شدی همین حین وزنت رو هم گرفتم که 10کیلو و 800گرم بودی. یعنی خیلی کم وزن گرفتی این ماه های اخیر که به نظر من بی ربط...
17 اسفند 1393

چندتا عکس همینجوری...

دخملک نازم روز به روز داری بزرگتر میشی و شیرین کاری هاتم واسه مامان و بابایی بیشتر میشه.... بعضی وقتی میبینم یه کار جالب داری میکنی تا میام دوربینو بردارم و عکس بگیرم سریع فرار میکنی و نمیزاری کارمو بکنم ... منم یاد شعر تو برنامه کودک خودت میفتم که میگه:مامان میخواد عکس بگیره...اما نی نی دوست نداره. حالا چندتا عکسی که اجازه دادی بگیرم و میزارم. این موتور خوشکلت که تازگی خیلی دوست داری سوارش بشی...     شیطون بلای من یاد گرفتی تبلت رو مدل کلاسور میگیری دستت و باهاش ور میری...میری تو گالری و واسه خودت فیلمایی که واست گذاشتم رو باز میکنی میبینی...واسه خودت پیشرفتی کردی ها... وقتی هم م...
13 اسفند 1393
1